غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
471
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
سنجر از زخم خنجر ديگرى از فدائيان بجهان جاودان انتقال نمود و در سلخ محرم سنه خمس و ثلثين و ثلاثمائه ناصر الدولة بن مهلهل در كرمان بر دست حسين كرمانى عالم فانيرا وداع كرد و در شوال همين سال مقرب الدين جوهر خادم در مرو روى به سفر آخرت آورد و هم درين سال محمود دانشمند كه از بر كشيدگان دولت مقرب الدين جوهر بود از ضرب خنجر ابو القاسم خوارزمى از عالم انتقال نمود و در محرم الحرام سنهء سبع و ثلثين و خمسمائه پادشاه مازندران امير گردبار و ولد على شهريار از جهان ناپايدار رخت بربست و هم درين سال سلطان داود بن سلطان محمود سلجوقى بر دست چهار رفيق شامى بعالم عقبى پيوست و در ذى حجهء حجهء مذكوره والى كرمان امير گرشاسف بقتل رسيد و در ماه رمضان سنهء اربعين و خمس مائه والى ترشيز آقسنقر كه غلام سلطان سنجر بود و با وى عصيان ميورزيد بر دست دو رفيق رخت بزاويهء لحد كشيد و در سنهء احدى و اربعين و خمسمائه والى رى امير پير عباس از بغداد متوجه سفر آخرت گرديد و الحكم للّه الحميد المجيد ذكر حسن بن محمد كه مشهور است بين الانام بعلى ذكره السلام در روضة الصفا مسطور است كه چون حسن بمبادى سن رشد و تميز رسيد هوس تحصيل علوم و تعليم اقاويل مذهب اسماعيليه كرده بتعلم و تلمذ مسائل عقلى و نقلى مشغول گرديد و بعد از آنكه فى الجمله فضيلتى كسب كرد بفريب مردم پرداخته معلومات خود را در قلم آورد و بنابر آنكه پدرش محمد بغايت عامى بود الموتيان حسن را عالمى متبحر تصور مينمودند و روزبروز رفيقان در مطاوعت مجدتر گشته عاقبت كار به جائى رسيد كه او را امام تصور مىفرمودند و او نيز بايما و اشارت چنان ظاهر ميكرد كه امام زمان منم و نسب من بنزار بن مستنصر متصل مىشود و چون محمد بن بزرگ اميد ازين حالات وقوف يافت مردم را مجتمع ساخته بر اقوال پسر انكار بليغ نمود و بر سر انجمن گفت كه حسن پسر منست و امامت به من نسبتى ندارد بلكه من داعىام از دعاة حضرت امام و هركس خلاف اين اعتقاد دارد كافر است و دويست و پنجاه كس از مردمى كه بامامت پسرش قايل شده بودند بكشت و دويست و پنجاه كس ديگر را از قلعه بيرون كرد و حسن از پدر خائف گشته ترك دعوى امامت نمود و بر اثبات روش پدر خود مبالغه فرمود و در آن باب رسايل در قلم آورد تا آن صورت از لوح خاطر محمد محو گشت و منصب ولايتعهد را بوى مسلم داشت و چون محمد بن بزرگ اميد فوت شد و حسن بر مسند حكومت نشست بار ديگر زبان بدعوى امامت گشاده خود را از جملهء اولاد نزار بن مستنصر علوى شمرد و بحسب ظاهر در تهاون شرع شريف كوشيده مردم را بر ارتكاب محرمات ترغيب كرد و در ايام تسلط آن ملعون در ولايت رودبار و قهستان رسم فسق و فساد و كفر و الحاد آشكار گشته از آن زمان بازهم ملاحده بر اسماعيليه اطلاق يافت و الموتيان او را بعلى ذكره السلام ملقب گردانيده شعراء ملحدپيشه در مدح او قصايد گفتند